ایستادن در آتش؛ روایت عکاس شجاعی که ماند تاانفجارهای پل B۱را روایت کند
خبرگزاری مهر، گروه استانها؛امیرماهان محمدی یکتا: ظهر ۱۳ فروردین بود که پس از موج اول تجاوز دشمن آمریکائی صهیونیستی به پل «بی۱»، پیامکی از یکی از همکارانش دریافت کرد؛ قرار بود به سرعت خود را به پل برساند و عکاسی کند.
به سرعت خود را به محل پل رساند؛ محلی که کنار او، مردم عادی، کودکان، پاکبانان و رهگذران ایستاده بودند؛ بیخبر از اینکه موج دوم حمله در راه است، انفجار بعدی که رخ داد، همهچیز در چند ثانیه فرو ریخت.
نادیا شوکه بود، مدام فریاد میزد: «بچهها… بچهها…» صدای گریه، دود غلیظ و بارانی از ترکش، فضای پل را بلعیده بود، اما او بدون ترس دوربین را بالا برد و شاتر را فشرد، میگوید: تو اون لحظه عکاسی نمیکنی… فقط عکس میگیری. انگار جنگ بیرون نیست؛ جنگ داخل تو است.
در یکی از انفجارها سنگ بزرگی به زیر زانویش اصابت کرد؛ درد شدید بود و پا دیگر توان راه رفتن نداشت، همکارش، او را میکشید تا از مرکز انفجار دور شوند؛ اما نادیا هنوز میگفت: بچهها چی میشن؟
آتش، دود، صدای فریاد، پرتاب بتنهای پل، تکهآهنهای درشت… و عکسهایی که هر شاتش شاید آخرین شات زندگی او میبود، دیواری که کنارشان بود، در سه نقطه کامل سوراخ شده بود؛ هر ترکش آن میتوانست جانشان را تمام کند. با اینهمه، آنها زنده ماندند و تنها چند روز بعد، دوباره به محلی دیگر رفتند؛ همان ساعتی که جنگندهها بر فراز سرشان پرواز میکردند، وقتی مأمور امنیتی گفت: اینجا قرمزه، ممکنه دوباره بزنند.
نادیا لبخند زد و گفت: کارمونه. باید ثبتش کنیم.
آنچه در ادامه می آید، گفتگوی مختصری است، با نادیا پرماه، عکاس خبرگزاری مهر، که در زمان تجاوز دشمن آمریکائی صهیونیستی به پل «بی۱» کرج ایستاد، تا آن لحظات را برای تاریخ ثبت کند.
* لحظه شروع موج دوم حمله را چطور تجربه کردید؟
ساعت ۵:۲۲ بود که موج دوم حمله رخ داد، کنارم بچههای کوچک، پاکبان و شهروندان بودند.
وقتی انفجار شد، فقط داد میزدم «بچهها… بچهها…».
شوک عجیبی بود؛ نمیدانستم باید بایستم، فرار کنم یا کمک کنم.
در همان فاصله ۲۰–۳۰ متری پل، با وجود ترس، دوربین را بالا بردم و از همان لحظات اول عکس گرفتم.
* در انفجارهای متوالی چه احساسی داشتید؟
من تعداد انفجارها را میشمردم؛ فکر میکردم بالاخره تمام میشود، ولی هر بار انفجار نزدیکتر میآمد. دود غلیظ بود، سرفههای شدید داشتم، دستم میلرزید… بعضی عکسها اصلاً فلو شدهاند.
ترکشها از بتن پل و آهنها مثل باران پرتاب میشد و دیوار پشت سر ما سه جای عمیق سوراخ شده بود، اگر هرکدامشان به ما میخورد، زنده نمیماندیم.
* برای حفظ جان خودتان و تجهیزات چه کردید؟
واقعاً هیچ کاری از دستم برنمیآمد. دوربینی که با آن عکاسی میکردم آسیب دید و رمش ناخوانا میشد، در حال دویدن مدام باید رم را درمیآوردم و دوباره جا میزدم.
فقط توانستیم روی خاکریز دراز بکشیم، خیلیها که دویدند، بدترین آسیبها را دیدند؛ قطع دست و پا، اصابت به سر… صحنهها واقعاً دردناک بود.
* در آن هرجومرج، اولویت شما برای عکاسی چه بود؟
واقعیت این است که اصلاً فرصت فکر کردن نداشتم، هشت انفجار پیاپی بود، پایم هم آسیب دیده بود. فقط عکس میگرفتم، آدمهایی در قاب بودند که چند لحظه بعد دیگر نبودند.
کابلهای برق از بالا رد میشد، آهنهای درشت سقوط میکرد و من تنها کاری که میتوانستم بکنم ثبت لحظهها بود.
در انفجار پنجم آتش مستقیم به صورتم خورد، فکر کردم دیگر همهچیز تمام شده.
* بعد از پایان حمله چه کردید؟
به خانه نرفتیم، ظاهرمان آنقدر آشفته و خونآلود بود که نمیخواستیم خانوادهمان ما را اینطور ببینند، به منزل یکی از دوستان رفتیم، خودمان را مرتب کردیم و عکسها را ادیت زدیم.
من نفس نداشتم؛ همکارم انتخاب و ادیت را انجام داد.
جالب اینکه فردای آن روز دوباره سر صحنه حمله بعدی رفتیم، مأمور امنیتی گفت: همون خانمی نیستی که عکسش وایرال شد؟ دوباره اومدی؟
گفتم: این کارمونه. اگر خبرنگاریم، این خطرات رو پذیرفتیم.
* ماجرای شهید یونس نصیری را چگونه فهمیدید؟
وقتی با عجله از پل دور میشدیم، مردی را دیدم که از سر تا کمر شکافته شده بود. چند روز بعد فهمیدم که او یونس نصیری بوده؛ قاری قرآن، که پس از انفجار اول برای کمک آمده بود و همانجا به شهادت رسید.
وقتی فهمیدم همان کسی است که آنطور دیده بودم، واقعاً حالم منقلب شد.
* و سخن پایانی
ما در یک برهه تاریخی هستیم. ممکن است برنگردیم، اما باید ثبت کنیم. زندگی خیلیها آن روز تمام شد.
اما زندگی ما انگار مهلت دوباره گرفت، نمیدانم چرا؛ فقط میدانم باید روایت کنیم.




